خاطرات عتیقه

خرید بک لینک

روزهای بعد از رفتنت ؛

شبیه روزهای کودکیام بود

انگار که رو میزیِ ترمهی گوشهی خانهی مادربزرگ را کشیده باشم و همهی عتیقهها را شکسته باشم و مامان با دمپایی ابریِ سفیدش بیفتد دنبالم ؛

از لای خرده عتیقهها فرار کنم

از زیر دست مامان در بروم و آخرش کنج دیوار گیرم بیاورد!

رد دمپایی روی بدن لاغرم جا بماند

رد دمپایی سفیدی روی دستهایم را سرخ کند و گریه نکنم!

بخندم و بگویم : اصلاً هم دردم نیامد!

روزهای بعد از رفتنت ؛ هر کجا پا میگذاشتم و از هر کجا رد میشدم

خاطرات عتیقهات روی سرم هوار میشدند و بغض کنح دیوار گیرم میآورد و گلویم را میفشرد و لبهایم را لرزان و کبود می کرد

ان روزها خاکی بود،خاکی ک تمام زندگیم را تیره و تار کرده بود،دلم میخواست جارو را برداری و باهم این خاک

ها را کنار بزنیم من با اشک هایم تو با جارویت!

روزهای بعد از رفتنت ؛

صدای مغرورِ ابی بودم و درخت سربلندِ پر غرور!

به فکر خستگیها و زخمهای خودم نبودم و نگران خستگیهای پرندهها و تو ...

روزهای بعد از رفتنت ؛

از رد پاهای جا ماندهات سیلی میخوردم و دردم میآمد و هنوز تخس بودم و میگفتم : اصلاً هم درد نداشت!

هنوز ۵ ساله بودم و کنج دیوار جمع میشدم و خودم را تکان میدادم و دعا میکردم که دردم برود توی تن ایدا که سرِ عروسکم را کنده و انداخته دور!

روزهای بعد از رفتنت ؛

جسور بودم و با اشک غریبه

خسته نبودم و جانم اضافه آمده بود

رفتنت را باور نکرده بودم و منتظر بودم برایم گل بخری و نامهی آشتی بنویسی ...

روزهای بعد از رفتنت از روزهای باورِ رفتنت قشنگتر بودند!

روزهایی که باورم شد رفتهای

ان روزها شبیه زنی عاشق بوده اهم ک همسرش راجلوی چشمانش درون قبر گذاشتند...

مات ،

اشکی ،

ترسیده ،

ساکت ..


دختر عمو نوشت :)

آفتاب مهتاب...

ما را در سایت آفتاب مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: شنبه 12 خرداد 1397 ساعت: 13:49

صفحه بندی